تبليغاتX
زندگي تجربه است

زندگي تجربه است

من شمس الملوک فتح ا یما نی 67 سال دارم
پاسخ معما
نام بت من زغایت حسن

سیبی است نهاده بر سر سرو


با حروف ابجد می شود خسرو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت16:25توسط شمسي |
معما
این معما را حل کنید:

 

                                 نام بت من ز غایت حسن

                                                                     سیبی است نهاده بر سرو  ...

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت17:48توسط شمسي |
خاطره

آنروزها   کنار باغ ، حوضچه ای بود که رویش نیلوفرهای آبی ؛ با زیبایی و دلفربیبی خود را به رخ عابران می کشیدند .

عکس درخت آلبالو و میوه های خوشرنگش در آب برکه تا حدی نمایان بود و منظره ای خوشایند را به بیننده پیشکش می نمود .

عطر چند نسترن خوشرنگ مشام جان را نوازش می داد و من در آن لحظات زمان را فراموش کرده بودم . روی پرچین دیوار چند گل سرخ سر در گوش هم نهاده بودند و نجوا کنان به چهره ام خیره شده بودند ؛      نمی دانم که چه می گفتند ؛ که هر چه بود ، خوش نوا بود .

چند قورباغه ی خوش بخت که تازه از آب برکه بیرون جهیده بودند ، ترانه می خواندند . آب زلال برکه غم از دل می زدود و من ابرهای سینه سرخ دم غروب را از توی آب می دیدم و حیفم می آمد که این همه جلوه ی طبیعت را به دست تاریکی شب بسپارم .

بالاخره بناچار آنجا را ترک گفتم .

 روستای ولیان ، تابستان 1375

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت17:23توسط شمسي |
حفظ روابط خانوادگی

 در برابر آنچه رخ داده بود سکوت کردم. سکوت را چون درختی یافتم سایه گستر. زیر سایه اش نشستم و دامان اندیشه ام را مانند سفره ای گشودم. در هر گوشه اش ظر فی بلورین نهادم. اولی را لبریز از عشق، دومی را صفا و صمیمیت، سومی را گذشت و صبوری و آخری را هم غم و اندوه و کینه و حسادت.

وقتی  دل انسا ن ها آنقدر بهم نزدیک است که مانند ساقه های نیلوفر بهم می آویزند و از دوری یکدیگر رنجیده خاطر می شوند، باید آن ظرف لبریز از عشق را مراقبت نمود که زلال و لبریز بماند.

 نباید کلمات آنقدر جسارت داشته باشند که بتوانند روابط صمیمانه را تبدیل به مراوده سرد و بی روح و یا قهر نمایند و مهربانی از میان برود. روابط بین اعضاء خانواده در بسیاری از فرهنگ ها ارجمند و با ارزش است. در فر هنگ والا و ممتاز اسلام  در این باره بسیار تأکید شده است.

 با گذشت و صبوری در موارد مختلف وبا شنیدن نظر دیگران حتی اگر با ما مخالف هستند میتوانیم فرهنگ ممتاز خود را به آنان معرفی کنیم. ضمن اینکه به عقاید دیگران احترام گذاشته ایم، گرمی روابط نیز خد شه دار نخواهد شد.

اینگونه که امروز دقت می کنم  فرهنگ اجتماع در حال تغییر است. عده ای از مردم ما  از روش تربیتی گذشتگان کمی فاصله گرفته اند. ما باید آنچه از سایر فرهنگ ها می آموزیم  باعث کم ارزش شدن و تخریب فر هنگ اصیل اسلامی و ایرانی ما نشود .

ما میتوا نیم آنچه جدید، آموزنده و زیبا است و به عقل و درایت ما می افزاید  انتخاب کنیم و آنچه بد آموزی دارد و زشت و نا شایست، غم انگیز و اندوه بار است  با بررسی و تحقیق از آن بگذریم.

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت14:15توسط شمسي |
عطر بیدمشک

سیاهی شب چند ستاره را زیر پا گذاشت تا قامتش بلند تر شد تا بداند آیا از پشت دیوارشفق خوشرنگ انوار آفتاب فروزان را می تواند ببیند یا نه؟ بناگهان رنگ از رخش پرید و انعکاس آن آسمان را نقره پاشید و شب که آفتاب زیبا را دید از پشت ستاره به پایین پرید.دستمال بزرگش را باز کرد و ستاره ها را برداشت و در آن میان جای داد تا بگریزد.نور ستاره ها از لای دستمال هنوز فضا را روشن کرده بود که شب بادستمال پر از ستاره بگوشه ی آسمان گریخت.

مادر چشم به آسمان دوخته بود و آسمان نقره فام را می نگریست و با دلی پاک و امیدی فراوان خدای مهربان را به یاری می خواند و در خیال با دستهای خود پاهای کودکش را که تا چند لحظه ی دیگر قرار بود بیاید نوازش می کرد.

آیینه ی دل مادر غباری نداشت که یاد خدا هر چه بود زدوده بود.خورشید با دست گرم و پر نور خود پرده شب را کاملا کنار زد.در دل مادر شادی و کمی اندوه بهم آمیخته بود.دیگر موعد مقرر فرا رسیده بود در این لحظات حساس تو پنداری که دامنی از گل یاس در اتاق ریختند و ورود نوزادی زیبا را بشارت دادندکه خدای مهربان یاری کرده بود و مادر و فرزند هر دو سلامت بودند.پدر خدا را سپاس گفت و مادر از اینکه بار دیگر خداوند دخترک نازنینی به آنان هدیه داده بود پس از کمی بهبودی و خبر از سلامتی نوزاد خدا را شکر گفت.

فردای آنروز همه جا عطر گل بیدمشک در فضا آکنده بود و نام نوزاد را هستی گذاشتند و گلهای بیدمشک به یمن قدم او در باغ عطر افشاندند.

نام مبارک او نیز فاطمه است.

۱۳ دی ۸۷     روز جمعه

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت8:44توسط شمسي |
عروسک گچی
دوست فرزانه ای دارم ، از آن دوستان قدیمی که وجودش برایم بسیار با ارزش است سالها پیش در سفری که به زادگاهم ، مشهد داشتم فهمیدم که هنوز در آنجا ساکن است  اما محل سکونت قبلی را تغییر داده او در گذشته به منزل ما زیاد آمد و رفت می کرد خانه بزرگ و خوشایند آن روزهای کودکی را بخاطر دارم  چند درخت عناب ، توت سفید و باغچه های پر از گلهای لادن ، لاله عباسی و پریوش ، آن زمان خانه ها ی قدیمی بعضی از شهرهای ایران بزرگ و با طراوت و دارای فضایی دلکش بود .

من و دوستم هر یک عروسکی گچی داشتیم که چشمهای درشت وسیاه و صورت خوشرنگ داشتند ما کنار حوضچه فرشهای کوچکمان را پهن می کردیم و با هم عروسک بازی می کردیم یک روز قرار گذاشتیم در زیرزمین خانه ما آنها را حمام کنیم ! اول عروسک مرا حمام کردیم  ابتدا حالش خوب بود اما بعد که آنرا زیاد کیسه کشیدم بنظرم آمد که مرد ! بعد دستپاچه شدم و آنرا بیرون آوردم سرش به لبه حوض گرفت و شکست من که مات و مبهوت مانده بودم آنرا ته آب گذاشتم و با دوستم که عروسکش را توی بغلش محکم گرفته بود پی بازی های دیگر رفتیم بعد صدای مادرم را شنیدم که مرا صدا می کرد من هم از ترسم جواب نمی دادم بعد که به گریه افتادم به سویم آمد و نوازشم کرد و گفت دیدی با آنکه به تو گفتم آنرا زیر آب بردی و گوش به حرفم ندادی اما خوب این برایت یک تجربه است .

بعد ها تا چند ماه به یادش بودم و گاهی برایش گریه می کردم اما دیگر شبیه آنرا ندیدم و دوستم را هم ندیدم چون ما بعد از چند روز به تهران آمدیم حالا که او را بعد از مدتها دیدم به یاد گذشته افتادم.

 حالا نوها یمان با باربی ها برای خود عالمی دارند و من و دوستم از گذشته و بازیهایمان حرفهای زیادی داریم. 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت14:45توسط شمسي |
زیر نور چراغ قوه
سال ۶۲ در بهبوحه جنگ عراق علیه ایران شب عجیب وبیاد ماندنی داشتیم .

در یکی از آن شبها که صدام گفته بود شیراز را بمباران می کند همسرم پزشک کشیک اطاق عمل بود ما هم تصمیم گرفتیم به اتفاق او همه با هم در بیمارستان شهید بهشتی شیراز بمانیم .

من و سه فرزندم در یکی از اطاق های خالی همان بخش فرش کوچکی گسترده و با مقداری مواد غذایی و لوازم اضطراری و چراغ قوه مستقر شدیم .

همسرم جهت سزارین فوری به اطاق عمل رفت چند دقیقه بعد وضعیت قرمز اعلام شد و همه جا در تاریکی فرو رفت برق اضطراری بیمارستان هم قطع شد ناگهان صدای همسرم در راهروی جلوی اطاق عمل پیچید : کسی چراغ قوه دارد ؟ من چراغ قوه می خواهم!

من چراغ قوه را برداشتم و دست دخترم را گرفتم و به طرف راهرو رفتم همسرم چراغ قوه را برد و نوزاد زیر نور چراغ قوه بدنیا آمد .

چند دقیقه بعد وضعیت سفید اعلام شد و ما فریاد نوزاد را شنیدیم و بسیار خوشحال شدیم و از شادی گریستیم . حیف که نام آن نوزاد را در آن لحظات نپرسیدم .

امیدوارم هرکجا هست سالم باشد

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت16:44توسط شمسي |
قلب کاغذ

گلبرگ به نرمی چو برادوش تو نیست          مهتاب به جلوه چو بناگوش تو نیست

پیمانه به تاثیـــــــر لب نوش تو نیست             آتشکده را گرمـــی آغوش تو نیست

                                                                                      رهی معیری

براستی که این اشعار زیبا برازنده تو سروده شده است . روان استاد معیری شاد که چنین نغمه های با طراوتی در ادبیات ما پراکنده است.

امشب که تو بیمار شدی و در بیمارستان مانده ای ، خانه صفایی ندارد من با یاد تو در خانه مانده ام .

می دانم در این ساعتهای دیر گذر باید گیسوی شب را تا سپیده دم شانه کنم و آلبوم عکسها را ورق بزنم وعطر ترا با هر خاطره ای با شمیم گلهای اردیبهشت احساس کنم . بیاد دارم زمانی که با خوشنویسی لحظات خوشی را می گذراندی من در کنار تو می نشستم و از نوازش قلم بروی قلب پاک کاغذ چه احساس خوشی بوجود می آوردی من رقص کلمات سیاه را بروی صفحه سپید کاغذ تماشا می کردم و لذت می بردم . همسر مهربان من باز هم منتظرت می مانم تا هر چه زودتر سایه بیماری با خورشید تابناک بهبودی از بین برود و دوباره به خانه بیایی و در کنار هم کتاب بخوانیم و از آینده بگوییم .

از همه دوستان عزیزم برای بهبودیت تقاضای دعا دارم 

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت11:57توسط شمسي |
رها
پانزده ساله بودم به اتفاق خانواده به گردش رفته بودیم . کولی کنار برکه ایستاده بود  آرشه ویولن را روی سیمهای بیجان می کشید  نوای جان بخشی بوجود می آمد که سحر آمیز بود و شگفت انگیز و چشم انداز آسمان آبی پرواز چند کبوتر سرگردان که خود را در هوا رها کرده بودند منظره بدیعی نمایان بود .

سنگی در برکه رها کردم دایره های زیاد و کوچکی درست شد همه شان رفته رفته بزرگ شدند و دیگر آنها را ندیدم.

انگار من پی آنها به عمق آب برکه رفتم ، دستم را درون آب بردم تا سنگ را بیابم چند سنگ رنگی را از آب بیرون آوردم ناگهان یکی انگشتم را گرفت بچه لاکپشت کوچکی دستم را لرزاند با چشمان خواب آلودش سرزنشم کرد او را رها کردم و مادرش داخل برکه آرام گرفت من نیز پیش مادرم برگشتم و کولی را تنها گذاشتم  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت0:22توسط شمسي |
فریاد بی صدا
بچه بی تابی می کرد، مادر او را در آغوش گرفت وبه آرامی در گهواره گذاشت و برایش لالایی گفت.

با لالایی گرم مادر کودک به خواب رفت و گهواره با حرکت ملایمی کم کم ایستاد. مادر رفت تا لباسهای کودک را بشوید ، آب تمیز می خواست خانه آنها چاه آب داشت وچرخ چاه رویش بود حالا یک مادر جوان با عشق پشت چرخ چاه قرار گرفت ، با دلو از چاه آب می کشید و در لگن می ریخت و زیر لب زمزمه می کرد : کودک نازک تن من لباسش با ید با آب زلال شسته شود .

تمام لباسهای کودک را شست و روی شاخه های درخت پهن کرد سپس لباس زیبا وتمیز ی پوشید تا به استقبال همسرش رود غذا را آماده و سفره گسترد .کودک شش ماهه هنوز خواب بود ، پدر رسید و به آرامی گونه اش رابوسید . نهار خوردند اما مرد نپرسید چه کسی برایت از چاه آب کشید؟ و نپرسید بیا این کودک کوچک چگونه این کارها را انجام دادی ؟

مرد بسرعت رفته بود و زن گفته هایش بدون شنیدن باقی مانده بود !

زن در این اندیشه بود که چرا شویش با این عجله رفت!

او ماه بعد پاسخ سوالش را یافت ، او فهمید که شویش که پسرخاله عزیزش بود همسر جدیدی اختیار کرده است وهمسر دومش در انتظار فرزند ی از همسر اوست !

از این همه بی مهری شوهر دلش گرفت و در حالیکه دلش پر غم بود بی صدا  فریاد می زد و آتش دل را با اشکهای

سوزان فرو می نشاند در دل احساس بدی داشت !

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت16:47توسط شمسي |
زن زحمتکش
ازدور می آمد . چون هیولائی بنظر می رسید . من و همسر و پسرمان از روی بام درمانگاه بندر طاهری

روستا را تما شا می کردیم . پیشرفتگی آب دریا در خشکی و محدوده محل زندگی ما قسمت های

آب گرفته ای به وجود آورده بود. همسرم  می گفت فکر کن اینجا ونیز است . او به خاطر علاقه به کار

و خدمت به مردم شروع دوره تخصص در رشته پزشکی را به تعویق انداخت .

آن هیولا نزدیکتر می شد . کودکم می گفت که از او می ترسد . او کسی جز یک بانوی میانسال نبود

که روی پشت خمیده اش خار حمل می نمود . وقتی پشته خار را بر زمین گذاشت دیدم که بانوئی است

که برای پختن نان آنهمه بزحمت افتاده است . او بلند قامت و سیه چرده بود . روی چهره اش آثار گذشت

ایام چین و چروک زیادی ایجاد کرده بود . خانه اش کپری دور از آب شرب و طراوت سبزه بود .

نام آن منطقه اختر و یا تنبک است . در فاصله بندر عسلویه و بندر طاهری . به طور دقیق به خاطر ندارم.

پس از دیدن آن مشکلات قدر زندگی را بیشتر دانستم . و به خدمت همسرم در آن منطقه اشتیاق

بیشتری پیدا کردم .و خودم هم به عنوان پرستار همانجا کارم را شروع کردم .

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت17:58توسط شمسي |
مشکلات سالمندی
مادرم خانم رقیه سریری که ۸۹ سال دارند و خوشبختانه با روحیه سرشار از رضایت و توکل زندگی می کنند روزی دچار مشکل عجیبی شدند :

چند سال پیش در یک مجتمع آپارتمانی مادر و خواهرم در دو طبقه مجزا زندگی می کردند و هر روز صبح پرستار مادرم برای مراقبت از ایشان می آمد .

یک روز صبح زنگ طبقه بالا به صدا در آمد . پرستار  مادرم  بود که به کمک احتیاج داشت . صبح که سر کار آمده بود هیچکس در را برایش باز نکرده بود . خواهرم هم موفق به باز کردن درب نمی شود  . به ناچار  انها مجبور می شوند یکی از شیشه ها را بشکنند و به سختی وارد اتاق بشوند .

ماجرا از این قرار بود که:

شب قبل مادرم رویه صندلی را بر می دارند و لای پنجره می گذارند تا هوا ی تازه بیاید . صبح هم فراموش می کنند انرا سر جایش بگذارند . و روی صندلی می نشیند و در نتیجه در آن فرو می روند  در این حالت به تلفن دسترسی نداشتند و دو ساعت طول  می کشد تا برای نجاتشان کمک برسد .

 این مطلب برای آن نوشتم تا از تکرار آن برای کسانی که اقوام سالمند دارند جلو گیری شود. 

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت12:54توسط شمسي |
دسته گلی از دعا برای گل
بیایید در این شب بزرگ که تولد حضرت عیسی مسیح است این دختر زیبا  را از صمیم قلب دعا کنیم
+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت0:11توسط شمسي |
ولادت حضرت عیسی مسیح را به تمام  مسیحیان و ارامنه عزیز تبریک می گویم

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت23:49توسط شمسي |
به بهانه روز جهانی کوهستان

وخداوند در قران کریم فرماید: والجبال اوتادا  و کوهها میخهایی در زمین هستند.

آنروزها جوانتر بودیم وتوان کوه پیمایی را خداوند متعال به ما عطا کرده بود . قله دماوند پر غرور  و بلند در مقابل ما ایستاده بود . در مقابل آن قله زیبا ودیدنی عظمت پروردگار بزرگ و خالق کائنات را ستایش و صعود را شروع کردیم به همراه همسرم، که او همیشه در برابر نا ملایمات پشتیبان من بود تا از پستیها وبلندیهای زندگی به کمک هم عبور کنیم .

من هرگز غرور او که چون قله دماوند بود را نشکستم و امروز هم هنوز با تفاهم وعشق زندگی می کنیم 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت15:38توسط شمسي |
زندگی تجربه است !
هرگز نمی توان عدالت رادر کتاب ها جست... بلکه تنها در ذهن قضات ممکن است  ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت19:36توسط شمسي |
The real love

once upon a time a beautiful girl was walking by the river

someone said ' hi ' girl looked around and saw nobody  the sound said  I am a sand inside the

river: you are as beautiful as sunshine".  girl was completely surprised sand said "take off  your

shoes and put your feet inside the  water" It is cold and fresh this water comes from the

mountains it will show your face as clear as a mirror if you swim here you will feel happy

She told him 'he will be angry if he knows this matter. He does not like anybody

look at her. Suddenly the wind blew. the waves of water made her dress and hair wet

Then he came near the river quietly . he heared all about their speeches.  he was sure that she 

really loves him, so embraced her sincerly the sand shouted"you two are lucky to have each

other :the waves of water smiled and disappeare.           

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت14:3توسط شمسي |
بوسه مادر شوهر!
هزار پا داشت بند کفشهایش را یکی يکی می بست كه جفتش گفت: مادرت دیروز می گفت که خانه شما بوی بدی می دهد و ادامه داد شاید این بو مربوط به آقا هزار پا باشد .

صبح روز بعد همسر هزار پا یک سبد برداشت و دور تا دور خانه را گشت ظهر كه شد سبدش پر بود از جورابهاي لنگه به لنگه بد بو ! همه را شست .

  از ظهر كمي گذشته بود كه مادر آقا هزار پا به داخل كوچه پيچيد نزديك خانه روي طنابهاي خانه پسرش پر بود از لنگه جورابهاي شسته شده حالا ديگر خانه بوي بد نمي داد .

مادر شوهر عروسش را بوسيد و از او تشكر كرد . در همين وقت آقا هزار پا از راه رسيد بند كفشهايش را باز كرد دوباره جورابهاي كثيفش را در آورد توجهي هم به جورابهاي شسته شده نكرد تا خواست جورابها را گوشه اي بياندازد چشمش به مادرش افتاد و از خجالتش بند كفشش  پاره شد و به آنها  قول داد ديگر تميز باشد !

ولي او هربار فقط  قول مي داد و مادر شوهر بهانه اي براي بوسيدن و تشكر از عروس عزيزش داشت

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت23:51توسط شمسي |
آمپول آتروپین و حافظ
درپست قبلی دوستان خیلی لطف کردند این پیام زیبا را خصوصی برایم فرستادند که بدون نام تقدیم می کنم:

تنت به ناز طبیبان نیازمن مباد! (البته حافظ آمپول آتروپین را مستثنی نموده است!)
امیدوارم که عمر شریفتان دراز باشد و یکروز این خاطره را با ذکر هشتاد سال پیش آغاز کنید .
خیلی قشنگ بود . هم به دلم نشست و هم به جهتی یادآور عشق بی فرجامی شد و دلم گرفت . اما چه باک؟ شما که دلشلد باشید ما هم دل به آن خوش می کنیم .
شهد عشق به کامت چون نبات شیراز است - اگر که یاد یار ، همرت به روم و چین باشد

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت1:35توسط شمسي |
عشق ناپلئونی
دقیقا چهل سال پیش جوانی قد بلند خوش اندام خوش برخورد با ابروانی پیوسته و جذاب برای گذراندن دوره انترنی به بیمارستان ما آمد .

در آنزمان که یک سالی از فارغ التحصیلی من می گذشت من در بخش اطفال بیمارستان جندی شاپور اهواز کار می کردم .

یک روز پس از پایان کار به شیرینی فروشی نگرو  رفتم وشیرینی ناپلئونی خریدم .

به بخش برگشتم واز عبدالحسین مسئول غذاخوری پرسیدم دکتر شهراسبی کجاست؟ گفت : دل درد دارد ودر اطاق خوابیده .

نزد دکتر جوان رفتم و پرسیدم : چی شده ؟ گفت: هیچ چی برام یک آتروپین تزریق کن .

هرگز فکر نمی کردم حاصل آتروپین وشیرینی ناپلئونی عشق باشد !

آتروپین را آوردم در مسیر دکتر بیدل را دیدم و ماجرا را گفتم . خندید و گفت : می خوای من برم سراغش !

گفتم نه خودم می رم !

رفتم واز عبدالحسین خواستم همراهم به اطاق بیاید !  آتروپین را تزریق کردم  وپس از چند لحظه حالش خوب شد وگفت : خانم پرستار چیزی داری بخوریم ؟ من هم شیرینی ناپلئونی را آوردم وبا هم خوردیم.

پس از چهل سال زندگی مشترک هنوزمزه شیرین ناپلئونی   در مذاق من هست او را نمی دانم !

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت23:24توسط شمسي |
to cry !

one day it was near the sunset.

the sky was cloudy .but not cold.

I was looking at the sky.

 The clouds shape was changing to a man like my grand father and tree and...  . the clouds sed his freand I want to cry  she  said  why ?the cloud told her I am crying for my grand child , beacuse she has brought a  bowl that collects the rain drops.

I dont like she gets disappointted ...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت16:9توسط شمسي |
خاطره يك گذشت
 

 كلاس اول ابتدايي بودم با همكلاسي هايم سر كلاس نشسته بوديم خانم واحدي آموزگارمان

درس جديد را شروع كرده بود صداي سبزي فروش سيار از دور به گوش مي رسيد نيمه هاي             

درس بود كه ناگهان صداي گوشخراشي در كلاس پيچيد من كه رديف اول نشسته بودم در كلاس

را باز كردم و به سرعت راهرو را طي كردم و به طرف پله ها دويدم تمام پله ها را با سرعت رفتم.

پايين پله خانم ناظم تا مرا ديد عصباني شد و فرياد زد: آمدي پايين چه غلطي بكني؟

و من كه بيشتر ترسيده بودم از سمت راست پله به طرف بالا دويدم  و وقتي به كلاس رسيدم

ديدم كلاس خالي بود و بچه ها بدنبال من وارد كلاس شدند.آموزگار كه بر افروخته و عصباني بود

گفت نمره ي انظباطت صفر است.در اين موقع خانم ناظم پس از پرس و جو به كلاس وارد شد و

گفت:دانش آموزي از طبقه پايين به سبزي فروش تذكر داده كه فرياد نزند و او هم به تلافي سنگي

را به شيشه پنجره پرتاب كرده!!و اين صداي شكستن شيشه بوده كه همه را ترسانده!!!!!

حالا كه شصت سال از آن روزها مي گذرد هميشه به ياد بخشش او هستم كه نمره ي انظباط

هيچكس را كم نكرد و من گذشت را از او آموختم .

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت20:58توسط شمسي |
همیشه مشکلات ضعیفتر از اراده ماست
انسان در کنار دشواریها به رشد و شکوفایی بیشتری دست می یابد . حل مشکلات به توان انسان می افزاید .

معمولا ترس از انجام نافرجام امور مورد نظرمان باعث می شود که اقدام به کار ننماییم . به اعتقاد من باید اینگونه پنداشت که مشکلات در سطح پایین تری از اراده ما قرار دارند با مطالعه بیشتر وآینده نگری وبرنامه ریزی می توان به اعتماد بنفس مطلوبی دست یافت.  به هرحال نباید تسلیم یاس شد بلکه باید با اراده شروع کار را تقویت نمود .

در انتهای کار از اینکه قدرت انجام امور مشکل را داشته ایم احساس غرور خواهیم نمود.

همه در زندگی با ناملایمات و سختی ها مواجه میشوند مانند:

شکست در تحصیل  - شکست درعشق - از دست دادن عزیزان - بیماری سخت اعضای خانواده - مواجه شدن با مشکلات فرزندان و........

من چون دیگران  در زندگی با مشکلات متعددی مواجه شدم که اگر تنها به آنها نگاه می کردم برای فرو ریختن توانم کافی بود ولی هیچگاه این کار را نکردم ومعتقد بودم که می توان با اراده مشکلات را حل کرد البته با لطف خدا وچه موفق بشوم و چه نه از این نگاه خودم خوشحال وراضی هستم.

همه ما انسانهای قدرتمندی هستیم

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت16:8توسط شمسي |
دلبر کوچولی !
  ای آنکه بحسن در لطافت ماهی                  هر چند که کوتاه قدی دلخواهی

              شاخه گلی از پستی خود عار مدار  .....                عمر منی از بهر همین کوتاهی ......

                                 

 

                                                                        ((( برای آنان که دلبری کوتاه قد دارند)))

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت11:17توسط شمسي |
عجب شبی بود
در هتلی مجلل مراسم جشن ازدواج عروس نیکبختی و داماد خوشبختی برگزار می شد.

عروس زیبا در لباسی سپید و داماد در لباس رسمی و کت و شلوار سیاه جذاب و خوشبخت

می نمود.هردو سرگرم پذیرایی از میهمانان بودند.مراسم باشکوه بود.نوای شادی بخش

موسیقی پایان مراسم را اعلام نمودو میهمانان و آن زوج خوشبخت بسوی منازل خود براه

افتادند.عروس و داماد در خانه مورد نظرشان که بتازگی انتخاب کرده بودند وارد اطاق قشنگی

شدند.همزمان دو دلداده ی دیگر نیز  که پس از مدتی انتظار محل مناسبی برای شروع زندگی

مشترک یافته بودند وارد مکان مورد نظر شدند.عروس جوان در کنار داماد خوشبخت بود.آنها

لحظه به لحظه به اطاق مورد علاقه شان نزدیکتر شدند.آنها وارد آشپز خانه همان خانه ی

با شکوه بالا شدند.آنها لباس قهوه ای براقی پوشیده بودند.آخر آنها سوسک بودند.وارد کابینت

شدند و در را بستند!!!!!.....

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت22:43توسط شمسي |
خاطرات جنوب : با ساحل در ساحل

درخت لیل  باکمی فاصله از دریا  سایه زیبای خود را گسترده بود. انوار زرین خورشید با هاله ای سرخ فام بدریا می ریخت.

اینجا بندر طاهری(سیراف) بندر صید مروارید بود. نزدیک بندر عسلویه (پارس جنوبی فعلی) سی سال پیش باتفاق همسر وفرزندانم هرروز به تماشای چشم انداز زیبای ساحل دریا و این منظره بدیع می ایستادیم- خاطره بیاد ماندنی این بندر جنوب را هرگز فراموش نخواهیم کرد.

پیشنهاد می کنم شما هم این لذت را ببرید. 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت0:8توسط شمسي |
روز داماد
یک روز پیش از ظهر دامادم تلفن زد و گفت  امروز تولد عمروعاص است و روز داماد است! 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت9:19توسط شمسي |
سلام
امشب با تشویق اعضای خانواده تصمیم گرفتم وارد وبلاگ نویسی شوم .

از نوه های عزیزم تشکر می کنم.

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت21:22توسط شمسي |